بال هایی برای پرواز

سیره ی شهدا

شهید حاج رضا شکری پور1339 تا 1365

بی وضو و بسم الله، شیر بهش ندادم. روضه هم که میرفتم با خودم می بردمش. دوست داشتم نمک گیر در خانه امام حسین(ع)بشه.




توی صحبت هاش همیشه جبهه را به کربلا ربط میداد. می گفت جبهه بدون کربلا بی معناست و رزمنده دور از امام حسین، بی چاره. اگه این ها نباشه ما با پارتیزان های جنگ جهانی دوم هیچ فرقی نداریم.




قبل از حرکت به سمت جبهه، هر چی پول داشت نصفش رو می ریخت تو صندوق کمک به جبهه. هر بار هم که می رفت بیشتر از دو هزار تومان تو جیبش نبود.




لوح تقدیری از طرف فرمانده لشکر براش فرستاده بودند.محکم کوبید روی میز و گفت: این حق من نیست حق اون بچه بسیجی هاست که سینه سپر کردن جلو دشمن.




گفتم بابا این بچه داره از سرو کولت بالا میره، خب بغلش کن!  گفت:داداش می ترسم به م عادت کنه بعدا براخودش مشکل بشه. احساس می کردم با تمام وجود پا گذاشته روی خواسته هاش.





بین من و شکری پور شکر آب شده بود. چیز مهمی نبود. بیشتر اختلاف سلیقه بود. یک دفعه شنیدم شکری پور مجروح شده و اعزامش کرده اند کرمانشاه. با خودم گفتم من مقصر بودم باید بروم حلالیت بطلبم. به سرعت خودم را رساندم کرمانشاه. گفتند چند ساعت پیش اعزام شده همدان. وقتی رسیدم همدان دیر وقت بود. گفتم صبح زود می روم سراغش. نماز صبح را خوانده بودم که صدای در بلند شد. اول صبح چه کسی با ما کار داشت. تا در را باز کنم هزار تا فکر و خیال به سرم زد. سر جایم میخکوب شدم. باورم نمیشد . شکری پور دو تا عصا زیر بغلش گرفته بود. هر دو پایش مجروح شده بود. خودش را انداخت بغلم. من ببوس و او ببوس. می گفت : « آمده ام حلالی بطلبم. » اشک توی چشم هایم حلقه زده بود و بغض توی گلویم شکسته بود. زدم زیر گریه می گفتم : « باز تو اول شدی. »























+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 12:23  توسط  عرفان   |